کیمیاگر

کیمیاگر


کیمیاگر

نویسنده :رضا مصطفوی

انتشارات :عهد مانا

نوبت چاپ:12

تعداد صفحات: 136

کیمیاگر، داستان جوانی است که به‌دنبال کیمیا از این شهر به آن شهر می‌رود و در پی کسی است تا بتواند علم کیمیا را از او بیاموزد. اما دست تقدیر او را درگیر ماجرایی می‌کند و در نهایت مس دلش تبدیل به کیمیا می‌شود. او با دختری به نام نورا روبه‌رو می‌شود که شاگرد امام جعفر صادق(علیه‌السلام) است. نورا در متن ماجرا، به دربار هارون می‌رسد و جوان، شاهد گفت‌وگوی چالشی نورا با دانشمندان بغداد می‌شود و در نهایت زندگی او دچار تغییر اساسی می‌شود.
کیمیاگر، نوشته رضا مصطفوی، داستانی است واقعی؛ که انتشارات عهدمانا آن را در 136 صفحه و با قیمت 13هزار تومان راهی بازار کرده است.
در ادامه، بخشی از کتاب را می‌خوانیم:
یونس خانه را از پشت پنجره ورانداز کرد. انگار گردی از زمان بر همه‌جای آن نشسته بود. چشمش افتاد به حوضی که آبش از فرط ماندگی رو به سیاهی می‌رفت. از کنج حیاط ظرف کهنۀ مسی را برداشت و افتاد به جان حوض، اما حواسش جای دیگری بود؛ به حرف‌های نورا…
نورا خیره به آسمان، داشت ستاره‌های بی‌شمار را می‌کاوید.
– یک‌شب قبل از آمدن این جوان، در خواب دیدم که ستاره‌های آسمان ریخته بودند توی حیاط خانه. غرق ستاره‌ها بودم که از سمت ماه صدایی به من گفت: «کیمیا را عرضه کن!»
جابر کتاب را بست و بوسید. با تعجب پرسید: «کدام کیمیا؟» می‌دانست وقتی نورا زبان باز می‌کند، شنونده که عاقل باشد، می‌فهمد این زبان وصل به سینه‌ای‌ست مطمئن و پر از دانش.
نورا نگاهی به حیاطی انداخت که با چند ساعت قبل قابل مقایسه نبود.
– بالأخره حیاط این خانه هم از ماتم درآمد!

یونس تا سرش به بالش رسید، خوابش برد. حتی فرصت نکرد لحظه ای در آرامش این اتاق، به راهی که آمده بود فکر کند. دوست داشت معمای دختر پشت پرده را زودتر حل کند تا از این فکری که گریبان گیرش شده رها شود، اما خیلی زود خوابش برد. وقت بیدار شدن، هنوز چشم هایش کامل باز نشده بود که فکرش رفت سمت حرف های دختر. حسی بیگانه با او همراه شده بود. نه اورا دیده بود و نه حتی میدانست نسبتش با پیرمرد چیست. همین اندازه میتوانست بفهمد که همسرش نیست. بعد با خودش گفت:پس اگر همسر جابر نیست، چرا او را آقا خطاب کرد…

 


??namaktab.ir ??namaktab.blog.ir ??@namaktab_ir